تبليغاتX
تهنای تهنا

 

رمقی نیست مرا، خسته شدم

خسته از فلسفه خواهش بی پایان عشق

خسته از خنده به افتادن برگی بر خاک

خسته از پیچش پیچک بر هیچ

خسته از خواهش بلبل با گل

خسته از من بودن.. بنده خواهش این تن بودن

خسته از بیداری

خسته از بیزاری

خسته از تاریکی

و نمی دانم ها...

خسته از فلسفه بودن و نبودن ها....

 

+ نوشته شده توسط المیرا در چهارشنبه 12 خرداد1389 و ساعت 12:49 |

 

زن ملا مشغول پر کندن چند مرغ بود. گربه ای آمد و یکی از مرغ ها را قاپید و فرار کرد.. زن فریاد زد: ملا، گربه مرغ را برد. ملا از توی یکی از اتاق ها با صدای بلند گفت: قرآن را بیاور! گربه تا این را شنید مرغ را انداخت و فرار کرد.

گربه های دیگر دورش جمع شدند و با افسوس پرسیدند: تو که این همه راه مرغ را آوردی چرا آنرا انداختی؟ گربه گفت: مگر نشنیدید گفت قرآن را بیاور؟ گربه ها گفتند قرآن کتاب آسمانی آنهاست به ما گربه ها چه ربطی دارد؟ گربه گفت اشتباه شما همین جاست ملا می خواست آیه ای پیدا کند و بگوید از این به بعد گوشت گربه حلال است و نسل مان را از روی زمین بردارد!

 


+ نوشته شده توسط المیرا در سه شنبه 20 بهمن1388 و ساعت 12:57 |

 

 

 ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا

با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

 

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود

جان من اینهمه بی باک نمی باید بود

 

  همچو گل چند به روی همه خندان باشی

همره غیر به گلگشت گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی

زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

 

ما نباشیم که باشد؟ که جفای تو کشد؟

به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟

 

شب به کاشانه اغیار نمی باید بود

غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود

یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه خون من زار نمی باید بود

تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

 

من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست

موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست

 

  دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد

هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

 

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم؛ آزار مکش از پی آزردن من

   

جان من سنگدلی؛ دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

 

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

   

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

 

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم

عاجزم چارهء من چیست چه تدبیر کنم

   

نخل نو خیز گستان جهان بسیار است

گل این باغ بسی؛ سرو روان بسیار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است

ترک زرین کمر موی میان بسیار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است

نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است

 

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

قصد آزردن یاران موافق نکند

   

مدتی شد که در آزارم و میدانی تو

به کمند تو گرفتارم و میدانی تو

از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو

داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو

خون دل از مژه میبارم و میدانی تو

از غم عشق تو چنین زارم و میدانی تو

 

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

 

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت

نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

 

بشنو پند و مکن قصد دل آزردهء خویش

ور نه بسیار پشیمان شوی از کردهء خویش

  

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم

از سر کوی تو خود کام به ناکام روم

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم

از پیت آیم و با من نشوی رام روم

دور دور از تو من تیره سرانجام روم

 

کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد

جان من این روشی نیست که نیکو باشد

  

از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی؟

یار شو با من بیمار چه می پرهیزی؟

چیست مانع زمن زار چه می پرهیزی؟

بگشا لعل شکر بار چه می پرهیزی؟

حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی؟

نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی؟

 

که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن

چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن

   

درد من کشتهء شمشیر بلا میداند

سوز من سوختهء داغ جفا میداند

مسکنم ساکن صحرای فنا میداند

همه کس حال من بی سر و پا میداند

پاکبازم همه کس طور مرا میداند

عاشقی همچو منت نیست خدا میداند

 

چاره من کن مگذار که بیچاره شوم

سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

 

  از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر می کنی از پیش خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام؛ سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

 

چند در کوی تو با خاک برابر باشم؟

چند پا مال جفای تو ستمگر باشم ؟

چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم ؟

از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم؟

می روم تا به سجود بت دیگر باشم

بار اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

 

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟

طاقتم نیست از این بیش تحمٌل تا کی ؟

 

اینهمه جور که من از پی هم می بینم

زود خود را به سر کوی عدم می بینم

دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم

همه کس خرم و من درد الم می بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم

هستم آزرده و بسیار ستم می بینم

 

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر

 

  آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

از تو قطع طمع و لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم

همه جا قصهء درد تو روایت نکنم

دیگر این قصهء بی حد و نهایت نکنم

خویش را شهرهء هر شهر و ولایت نکنم

 

وحشی بافقی

+ نوشته شده توسط المیرا در سه شنبه 6 بهمن1388 و ساعت 9:10 |
گرگها خوب بدانند در این ایل غریب
 
گر پدر مرد تنفگ پدری هست هنوز
 
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
 
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
 
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
 
دل دریایی و چشم تری هست هنوز
 
 
                                     دکتر زهرا رهنورد  
+ نوشته شده توسط المیرا در شنبه 26 دی1388 و ساعت 10:0 |

 



دل خوش ازآنیم که حج میرویم
 غافـل از آنیم کـه کج مـیرویــم


کعبه به دیدار خدا میرویم  
او که همینجاست کجا میرویم


حج بخدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک نیست


دین که به تسبیح و سر وریش نیست
هرکه علی گفت که درویش نیست


صبح به صبح در پی مکر و فریب
شب همه شب گریه و امن یجیب

 

 

 

  

 

+ نوشته شده توسط المیرا در یکشنبه 20 دی1388 و ساعت 9:36 |
 

قرآن من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود، همه از هم می پرسند چه کس مرده است؟ چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است.

 

قرآن من شرمنده توام اگر تورا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام. یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته ، یکی ذوق می کند که ترا فرش کرده ، یکی ذوق می کند که ترا با طلا نوشته، یکی به خود می بالد که ترا در کوچکترین قطع ممکن منتشر کرده و.....! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم؟!

قرآن من شرمنده توام حتی اگر آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند، آنچنان نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند. اگر چند آیه از ترا به یک نفس بخوانند، فریاد می زنند " احسنت"...گویی مسابقه نفس است......

قرآن من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای ، حفظ کردن تو با شماره صفحه، خواندن تو از آخر به اول یک معروفیت است یا یک رکورد گیری.. ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند حفظ کنی تا اینچنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند.

خوشا به حال هرکسی که دلش رحلی است برای تو. آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند گویی که قرآن همین الآن به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم...

------------------------------------------------------------------

جایی در پشت ذهنت  به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست.....

+ نوشته شده توسط المیرا در شنبه 12 دی1388 و ساعت 11:32 |

 

 

تا خدا فاصله ای نیست،

بیا با هم از پیچ و خم سبز گیاه، تا ته پنجره بالا برویم و ببینیم خدا

پشت این پنجره ها لحظه ای کاشته است؟

 تا خدا فاصله ای نیست ، بیا، با هم از غربت این

نادانی سوی اندیشه ادراک افق مثل یک مرغ غریب لحظه ای پر بزنیم

کاش می شد همه سطح پر از روزن دل بستر سبز علف های مهاجر می شد

 یا همان فهم عجیب گل سرخ یا همین پنجره گرد غروب

تا مرا با تو از این سادگی مبهم ترس ببرد تا خود

آرامش احساس پر از فهم وصال تا خدا فاصله ای بود

 اگر من چه می دانستم که اقاقی زیباست؟!

یا گل سرخ، پر از سر خداست؟!

 یا اگر بود که من، لای اوراق پر از سجده برگ،

رمز تسبیح نمی نو شیدم

 و از آرزویش مرطوب شعور من و تو در دل گرم

 و پر از شور امید خطی از عشق نمی فهمیدم من به پرواز خدا در دل من،

 در دل تو مثل هر صبح پر از آیه و نور، بارها!

معتقدم و قسم می خورم این بار،

به هر آیه نور تا خدا فاصله ای نیست، بیا

 

                                          "مهین رضوانی فرد"
+ نوشته شده توسط المیرا در سه شنبه 26 آبان1388 و ساعت 10:0 |

خداوندا نمی دانم

در این دنیای وانفسا

کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم!

نمیدانم!

نمی دانم خداوندا

در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد

کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم!!!

نمی دانم خداوندا!!!

به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم

دگر سیرم خداوندا

دگر گیجم خداوندا

خداوندا تو راهم ده

پناهم ده

امیدم ده خداوندا

که دیگر نا امیدم من و

 میدانم که نومیدی ز درگاهت گناهی

بس ستمبار است و لیکن من نمیدانم دگر پایان پایانم

همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم

چرا پنهان کنم در دل؟

چرا با کس نمی گویم؟

چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟

همه یاران به فکر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند

ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . که دردم را فرو ریزد

دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است

خداوندا نمی دانم

نمی دانم

و نتوانم به کس گویم

فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی

من خون دل دارم.

دلی بی آب و گل دارم.

به پو چی ها رسیدم من

به بی دردی رسیدم من

به این دوران نامردی رسیدم من

نمیدانم

نمی گویم

نمی جویم

نمی پرسم

نمی گویند

نمی جویند

جوابی را نمی دانم

سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند

چرا من غرق در هیچم؟

چرا بیگانه از خویشم؟

خداوندا رهایی ده

کلام آشنایی ده

خداوندا پناهم ده

دل گمگشته ی من را نشانم ده.

+ نوشته شده توسط المیرا در پنجشنبه 7 آبان1388 و ساعت 12:13 |

با همه ی بی سرو سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدن آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه توفانی ام

دل خوش گرمایِ کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

 تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت

خوب ترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانی ست که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست

تشنه یِ یک صحبت طولانی ام

ها به کجا می کِشی ام خوب من؟

  ها... نکشانی به پشیمانی ام!

                          
+ نوشته شده توسط المیرا در شنبه 4 مهر1388 و ساعت 12:37 |
کاغذ دیواری عاشقانه (11)

این عکسو برا اینکه خیلی راحت حرفشو میزنه تو یه کلمه صریح مفهومشو می فهمونه،  (خیانت) گذاشتم هیچ ربطی به من نداره فقط ازش خوشم اومده...

شمام نظرات قشنگتونو در مورد این عکس و مفهومش برام بزارین... مرسی 

+ نوشته شده توسط المیرا در سه شنبه 10 شهریور1388 و ساعت 10:11 |


Powered By
BLOGFA.COM